ساعت یازده شب ِ، شاید هم کمی اینور و اونور
صدای تقه هایی که به در می خوره می برَدَم تو دنیای ِ بارون و مستی ِ هوا… اما توی هوای داغ ِ تابستون؟ توی استان اصفهان؟
از عصری مورچه های زیادی بزرگ که زیادی کند حرکت می کنند و بال دارند توجه ام رُ جلب کردند، اما کی می تونه فکرش رو بکنه که این مورچه ها توانایی ِ این رو دارند که ساعت یازده شب مثل رگبار به در و پنجره ی اتاقم بکوبن!
پنجره بازه، به لامپ نگاه می کنم که حدود پنج شش تا از اون مورچه ها دارند دور لامپ می چرخند. کی می دونه که چرا دور مهتابی نمی چرخند؟ در رو باز می کنم و به استقبال بارون، پا تو حیاط می ذارم… خدای من، داره از آسمون مورچه می باره! در رو سریع می بندم و دنبال لونه می گردم. زمین حیاط پر شده از مورچه های ریز، خیلی ریز، خیلی. و هوا پر از مورچه های درشت بالدار و البته حضور ملخ ها هم جالبه!
می رم پشت در اتاق صاحب خونه که ده متری با در اتاق من فاصله داره (گل افروز خانم). آروم می گم: حاج خانوم؟ بیداری؟
برق روشن می شه و حاج خانوم هم بیداره. براوو… به اش می گم: حاج خانوم جلوی در اتاقم یه لونه در اومده با کلی مورچه. اون، کورمن کوری نگاهی می اندازه و مورچه های ریز رو نمی بینه. فقط به استناد حرف من نفت می آره و می ریزه: دیگه از بوی نفت می رن. به اش می گم: می خوای ریکا بریزم توی لونه هاشون؟ می گه: نه، دیگه می رن!
.
اتاق وحشتناک شده حالا. شاید صد تا مورچه ی بالدار نزدیک سقف می چرخند و گاها سقوط آزاد می کنن. من هم که کلا یه دست رختخواب دارم، توی همون رختخواب نشستم و مایوسانه نگاهشون می کنم: آخه اینا از کجا می آن تو؟
پنجره؟ لای در؟ آره، حتما دیگه. می آم دم پنجره و می بینم که به به… دوهزارتا مورچه دارن خودشون رو می کشن که از لای توری ها بیان تو! پنجره رو می بندم، می شینم کنار در اتاق. آره، از زیر در می آن تو! به دنبال نور!
طفلی ها نمی دونن به کاهدون زدن!
می رم توی حیاط و بعد توی آشپزخونه، از لای در تا جایی که می شه ریکا می ریزم و قیری از مورچه بالدار و ریکا از اون طرف می زنه بیرون!
در رُ می بندم و می آم توی اتاق. یاد مستندی افتادم که می گفت: مورچه های بالدار فقط چند دقیقه زنده می مونن…
صبح جنازه ی هزاران مورچه رو درو می کنم!
.
صاحب خونه ی ساده ی من می گه این ها از آسمون اومده بودن، ملخ هم که مال فصل
یک تیرماه نود
شب بارش مورچه ها به در اتاقم