من

وقتی خاطره می نویسم

و بعد چند سال می خونم

می بینم چقدر بزرگ شدم

و چقدر خوب بود این مسیر

و چه خوب شد که هنوز هستم

دسته‌ها:زندگي

تو

مه 26, 2012 ۱ دیدگاه

مقدس شد در احساسم،

آنچه بود – بین ما.

مقدس درک می شود،

آنچه حس شد و گذر کرد.

و اینک من، تمام رخت های خاطرات گذشته را به احترامت دور میریزم.

 

جای خالی برای تمام افکارت

تمام حس های پاک و مستانه ات

و برای هر آنچه از آن توست، باز است

 

- آهسته و پیوسته پیش رو،

مجید روبرویم می نشیند (مرد با تجربهء نوشین)

از تو می گوید و از این سِر:

که تو باید – باید – باید، آهسته روی و آهسته و آهسته!

جایی برای فرار باز است.

 

مقدس می شوی در افکارم.

مجید: بگذار تماس گیرد و بعد آهسته – آهسته – آهسته، پاورچین – پاورچین – پاورچین… پیش رو!

جمعه (فردای تولد مجید) – بعد مشورت با مجید و مهران در مورد تو

(وقتی برای برداشتن عینکِ جامانده ام برگشتم)

8/مرداد ماه/90

من به حرفهای مجید گوش ندادم!

5/خرداد ماه/91

دسته‌ها:عشق

چقدر مستبد

مه 4, 2012 ۱ دیدگاه
پاهایم،که در راستای پاهایش دراز شده.هندوانهء سرخ

قاچ – قاچ، روی سینی

که سایهء بطری را بلعیده است.

 

لیوان های بلند و ماء شعیر ِ انار.

 

صحبت می کنیم

انگاری از ته ِ دل.

می حسم که سال ها شناخته ام – اش

شاید در لحظات گنگ ِ هم زمانی ها

 

رازهایم کف ِ دست، گرم می شوم از نگاره های کلام و مسکر

چقدر مستبد جدا می کنم جزئیاتی که از تو دوست دارم را!

مسئول، راست، بی غش

برای آرش

دسته‌ها:زندگي

مستعد

آوریل 25, 2012 7 دیدگاه

مبتلای تو بودم، مستعد هرچه هستی

مستعد دیدار با معشوقت…

مستعد فراموش کردنت

.

Ctrl + A

Shift + Delete

.

در جادهء سبز ِ دریافت ِ آرزوها، آنجا که ساکنم، همه چیز عالی و بی نظیر و تمام عیار است.

دسته‌ها:عشق

به دنبال نور

ژوئیه 2, 2011 ۱ دیدگاه

ساعت یازده شب ِ، شاید هم کمی اینور و اونور

صدای تقه هایی که به در می خوره می برَدَم تو دنیای ِ بارون و مستی ِ هوا… اما توی هوای داغ ِ تابستون؟ توی استان اصفهان؟

از عصری مورچه های زیادی بزرگ که زیادی کند حرکت می کنند و بال دارند توجه ام رُ جلب کردند، اما کی می تونه فکرش رو بکنه که این مورچه ها توانایی ِ این رو دارند که ساعت یازده شب مثل رگبار به در و پنجره ی اتاقم بکوبن!

پنجره بازه، به لامپ نگاه می کنم که حدود پنج شش تا از اون مورچه ها دارند دور لامپ می چرخند. کی می دونه که چرا دور مهتابی نمی چرخند؟ در رو باز می کنم و به استقبال بارون، پا تو حیاط می ذارم… خدای من، داره از آسمون مورچه می باره! در رو سریع می بندم و دنبال لونه می گردم. زمین حیاط پر شده از مورچه های ریز، خیلی ریز، خیلی. و هوا پر از مورچه های درشت بالدار و البته حضور ملخ ها هم جالبه!

می رم پشت در اتاق صاحب خونه که ده متری با در اتاق من فاصله داره (گل افروز خانم). آروم می گم: حاج خانوم؟ بیداری؟

برق روشن می شه و حاج خانوم هم بیداره. براوو… به اش می گم: حاج خانوم جلوی در اتاقم یه لونه در اومده با کلی مورچه. اون، کورمن کوری نگاهی می اندازه و مورچه های ریز رو نمی بینه. فقط به استناد حرف من نفت می آره و می ریزه: دیگه از بوی نفت می رن. به اش می گم: می خوای ریکا بریزم توی لونه هاشون؟ می گه: نه، دیگه می رن!

.

اتاق وحشتناک شده حالا. شاید صد تا مورچه ی بالدار نزدیک سقف می چرخند و گاها سقوط آزاد می کنن. من هم که کلا یه دست رختخواب دارم، توی همون رختخواب نشستم و مایوسانه نگاهشون می کنم: آخه اینا از کجا می آن تو؟

پنجره؟ لای در؟ آره، حتما دیگه. می آم دم پنجره و می بینم که به به… دوهزارتا مورچه دارن خودشون رو می کشن که از لای توری ها بیان تو! پنجره رو می بندم، می شینم کنار در اتاق. آره، از زیر در می آن تو! به دنبال نور!

طفلی ها نمی دونن به کاهدون زدن!

می رم توی حیاط و بعد توی آشپزخونه، از لای در تا جایی که می شه ریکا می ریزم و قیری از مورچه بالدار و ریکا از اون طرف می زنه بیرون!

در رُ می بندم و می آم توی اتاق. یاد مستندی افتادم که می گفت: مورچه های بالدار فقط چند دقیقه زنده می مونن…

صبح جنازه ی هزاران مورچه رو درو می کنم!

.

صاحب خونه ی ساده ی من می گه این ها از آسمون اومده بودن، ملخ هم که مال فصل

یک تیرماه نود

شب بارش مورچه ها به در اتاقم

دسته‌ها:زندگي

قناعت

فوریه 8, 2011 13 دیدگاه

به حق خودت قانع باش.

اونجایی که پرده ها کنار می ره و مدهوش می شی…

شاید اونجا هم این بساط مال تو نباشه.

تجربه اش مال یکی دیگه س

برو بذار راحت باشه.

اصلا ببینم، مگه قراره توی هر خیابون یه سینه چاک برات خوابیده باشه؟

این همه رو تو گذاشتی تو گونی و رها کردی دم در…

حالا یکی تو رو در حد گونی هم ندیده

(نقطه هم نداره)

دسته‌ها:باور

باورت میشه؟

ژانویه 31, 2011 11 دیدگاه

قانون بالا رفتن هوای گرم و پایین اومدن هوای سرد طوری مشهود بود که توی یه وجب اتاق تا صبح یخ زدیم و بطری آب هم یخچالی ِ یخچالی موند. اما ده سانت بالاتر تخم مرغ در لحظه نیمرو می شد!

دسته‌ها:از هر دري
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.